فريدون بن احمد سپهسالار
284
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
لنگرى از گنج قارون بستهاى بر جان جان * تا فروتر مىشوى هر روز با قارون خويش يونسى ديدم نشسته بر لب درياى عشق * گفتمش چونى جوابم داد بر قانون خويش گفت بودم اندرين دريا غذاى ماهىاى * پس چو حرف نون خميدم تا شدم ذو النون خويش زين سپس ما را مگو چونى و از چون درگذر * چون ز چونى دم زند آن كس كه شد بىچون خويش باده گلگونست بر رخسار بيماران غم * ما خوش از رنگ خوديم و چهرهء گلگون خويش باده غمگينان خورند و ما ز مى خوشدلتريم * رو به محبوسان خود ده ساقيا افيون خويش خون غم بر ما حلال و خون ما بر غم حرام * هر غمى كو گرد ما گرديد شد در خون خويش چون نيم موقوف نفخ صور همچون مردگان * هر زمانى عشق جانى مىدمد ز افسون خويش در بهشت استبرق سبزست و خلخال حرير * عشق نقدم مىدهد از اطلس و اكسون خويش دى منجم گفت ديدم طالعى دارى تو سعد * گفتمش آرى ولى از ماه روزافزون خويش مه كه باشد پرتو حسن جمال و طالعش